bg
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/12/19
4

در دل شب، اشک‌هایم در شرار آه رفت
حسرتی بی‌انتهایی در راه حق با ماه رفت

ماه من! ای ماه بی‌تابی، کجا رفتی بگو؟
خاطرات کوفه هم با راهیان راه رفت

چون شرار خنجری در سینه‌ی خاموش من
رازهایی با علی(ع) از سینه ام ناگاه رفت

دل به امیدی سپردم، در گذرها گم شدم
عطر گل‌ها در هوای ناله ها و آه رفت

آسمان دودی شد از اندوه، دل بی‌ سایه اش
سایه‌های آن غبار از درد و خشم آگاه رفت
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/12/17
3

شب از شب های پر امید می آمد
شبی پر راز
شب پرواز

به کیش عاشقان آنشب
شب معراج رفتن بود
شب از بیداد آدم ها
سراسر مهر ورحمت بود
عطوفت بود
نمودی از نوای عشق و ایمان بود

فضای کوفه آنشب نیز
اشک افشان بود
علی (ع) بود و خدایش بود
علی (ع) بود و ثنایش بود
علی (ع) بود و نوای دلنشین عاشقی در کوچه‌های کوفه مرده
علی (ع) آنشب پذیرای محمد(ص) بود
محمد(ص) نغمه های عشق را سر داد
علی (ع) جانم علی(ع)
به پا خیز و دعایی کن
زحال و درد خویش امشب
علی (ع) آهسته دستانش
به سوی آسمان ها رفت
خدایا،
بارالها
علی(ع) بستان از این قوم و
بدینان بدتر از او ده
خداوندا
همینان از علی بستان و
او را بهترینان ده

عجب آنشب علی (ع) در التهاب گفتن
فوزت ورب الکعبه ای شیرین
تب و تاب پریدن داشت
سر شور آفریدن داشت
عجب حال پریدن داشت
سر عشق آفریدن داشت